

داستان گاو بنياسرائيل
ماجراي گاو بنياسرائيل، مختلف نقل شده، ما در اينجا نظر شما را به ذکر يکي از آن روايات، با توجّه به روايات ديگر و آيات 67 تا 73 سوره بقره، جلب ميکنيم.
مرد نيکوکاري به پدر و مادر خود احترام ميکرد. در يکي از روزها که پدرش در خواب بود معامله پر سودي برايش پيش آمد، ولي مغازهاش بسته بود و کليد مغازه نزد پدرش بود و پدرش نيز در آن وقت خوابيده بود. فروختن کالا، بستگي به بيدار کردن پدر داشت، تا کليدي را که در نزد پدر بود بگيرد. مرد نيکوکار آن معامله پرسود را به خاطر بيدار نکردن پدر، انجام نداد (و به خاطر احترام به پدر، از سود کلاني که معادل 70 هزار درهم بود، گذشت) و مشتري رفت. وقتي پدر بيدار شد و از ماجرا اطّلاع يافت، از پسر مهربانش تشکر کرد و گاوي را که داشت به پسرش بخشيد و گفت: «اميدوارم خير و برکت بسيار، از ناحيه اين گاو به تو برسد.»
اين از يک سو، و از سوي ديگر يکي از جوانان نيک بنياسرائيل از دختري خواستگاري کرد، به او جواب مثبت دادند، پسرعموي او که جوان آلوده به گناه بود، از همان دختر خواستگاري کرد. خواستگاري او را رد کردند، او کينه پسرعمويش را به دل گرفت تا اينکه شبي او را غافلگير کرده و کشت و جنازهاش را در يکي از محلّهها انداخت. فرداي آن روز کنار جنازه آمد و با گريه و داد و فرياد، تقاضاي خونبها کرد و گفت: «هر کس او را کشته، خونبهايش به من ميرسد، و اگر قاتل پيدا نشد، اهل آن محل بايد خونبها را بپردازند!»
موضوع پيچيده شد و اختلاف، شديد گرديد، چون تعيين قاتل از طريق عادي ممکن نبود و ادامه اين وضع ممکن بود موجب فتنه و قتل عظيم شود، نزد موسي - عليه السلام - آمدند تا او از خدا بخواهد قاتل را معرّفي کند.
موسي - عليه السلام - حلّ مشکل را از درگاه خدا خواست، خداوند دستوري به او داد، موسي - عليه السلام - آن دستور را به قوم خود چنين بيان کرد:
خداوند به شما دستور ميدهد ماده گاوي را ذبح کنيد و قطعهاي از بدن آن را به مقتول بزنيد، تا زنده شود و قاتل را معرّفي کند و درگيري پايان يابد.
بنياسرائيل: آيا ما را مسخره ميکني؟
موسي: به خدا پناه ميبرم از اينکه از جاهلان باشم.
بنياسرائيل اگر کار را در همين جا ختم ميکردند، زود به نتيجه ميرسيدند، ولي بر اثر سؤالهاي مکرّر، خودشان کار خود را دشوار نمودند، به موسي گفتند: «از خدا بخواه براي ما روشن کند که اين ماده گاو، بايد چگونه باشد؟»
موسي: خدا ميفرمايد: ماده گاوي که نه پير و از کار افتاده، و نه جوان باشد، بلکه ميان اين دو باشد، آنچه به شما دستور داده شد زود انجام دهيد.
بنياسرائيل: از خدا بخواهد که چه رنگي داشته باشد.
موسي: خداوند ميفرمايد: گاوي زردرنگ که رنگ آن بينندگان را شاد سازد.
بنياسرائيل: از خدا بخواه بيشتر توضيح دهد، زيرا چگونگي اين گاو براي ما مبهم است، اگر خدابخواهد ما هدايت خواهيم شد.
موسي: خداوند ميفرمايد: گاوي باشد که براي شخم زدن رام نشده، و براي زراعت آبکشي ننموده است و هيچ عيب و رنگ ديگري در او نيست.
بنياسرائيل: اکنون مطلب روشن شد. حقّ مطلب را براي ما آوردي.(1)
بنياسرائيل به جستجو پرداختند تا گاوي را با همين اوصاف بيابند، سرانجام چنين گاوي را از خانه همان مرد نيکوکاري که به پدر و مادر احترام ميکرد و پدرش گاوي به او بخشيده بود يافتند، آن گاو را پس از چانهزنيهاي مکرّر به قيمت بسيار گران يعني به پُر بودن پوست آن از طلا، خريدند و گاو را آوردند. به دستور موسي - عليه السلام - آن گاو را ذبح کرده، دم او را قطع کردند و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و گفت: «فلان پسرعمويم که ادّعاي خونبهاي مرا دارد، قاتل من است.»
معمّا حل شد و قاتل به مجازات رسيد و مقتول زنده شده با دختر عموي خود ازدواج کرد و مدّت زماني با هم زندگي کردند و آن مرد نيکوکار، که به پدر و مادر نيکي ميکرد به سود کلاني رسيد و پاداش نيکوکاريش را گرفت، حضرت موسي - عليه السلام - فرمود:
«اُنْطُرُوا اِلي الْبِرِّ ما بَلَغَ بِاَهْلِهِ؛ به نيکي بنگريد که چه پاداش سودمندي به صاحبش ميبخشد!»(2)
ارتباط موسي (ع) با خداوند
راز لقب «کليمُ الله» براي موسي - عليه السلام -
امام صادق - عليه السلام - فرمود: خداوند به حضرت موسي بن عمران - عليه السلام - وحي کرد: «اي موسي! آيا ميداني که چرا تو را براي هم کلامي خودم برگزيدم، نه ديگران را؟!» (با تو همسخن شدم و تو به مقام کليم الله» نائل شدي)
موسي - عليه السلام - عرض کرد: «نه، راز اين مطلب را نميدانم!»
خداوند، به او وحي کرد: «اي موسي! من بندگانم را زير و رو (و بررسي کامل) نمودم در ميان آنها هيچکس را در برابر خودم، متواضعتر و فروتنتر از تو نديدم.
«يا موسي اِنَّک اِذا صَلَّيتَ، وَضَعْتَ خَدَّک عَلَي التُّرابِ؛ اي موسي! تو هرگاه، نماز ميگزاري، گونه خود را روي خاک مينهي و چهرهات را روي زمين ميگذاري.»(3)
به اين ترتيب، در مييابيم که عاليترين مرحله عبادت، کوچکي نمودن بيشتر در برابر خدا است.
نگاه به آن سوي پردهها
امام باقر - عليه السلام - فرمود: روزي موسي - عليه السلام - در کنار دريا عبور ميکرد، ناگاه ديد صيادي کنار دريا آمد و دربرابر خورشيد سجده کرد و سخنان شرکآلود گفت، سپس تور خود را به دريا انداخت و بيرون کشيد، آن تور پر از ماهي بود، و اين کار سه بار تکرار شد، در هر سه بار، تور او پر از ماهي بود.
او ماهيها را برداشت و از آنجا رفت. سپس صياد ديگري به آنجا آمد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شکر الهي را بجا آورد، آنگاه تور خود را به دريا افکند و بيرون کشيد، ديد توخالي است. بار دوّم تور خود را به دريا افکند و بيرون کشيد، ديد تنها يک ماهي کوچک در ميان تور است. حمد و سپاس الهي گفت و از آنجا رفت.
موسي - عليه السلام - عرض کرد: «خدايا! چرا بنده کافر تو با اينکه با حالت کفر آمد آن همه ماهي نصيب او شد، ولي نصيب بنده با ايمان تو، تنها يک ماهي کوچک بود؟»
خداوند به موسي - عليه السلام - چنين وحي کرد: «به جانب راست خود نگاه کن.» موسي نگاه کرد، نعمتهاي فراواني را که خداوند براي بنده مؤمن فراهم کرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسي وحي کرد: «به جانب چپ خود نگاه کن.» موسي - عليه السلام - نگاه کرد، آنچه از عذابهاي سخت را که خداوند براي بنده کافرش مهيا نموده ديد.
سپس خداوند فرمود: «اي موسي! با آن همه عذاب که در کمين کافر است آنچه را که به او (از ماهيهاي فراوان) دادم، چه سودي به حال او دارد؟ و با آن همه از نعمتهاي فراوان که براي بنده مؤمن ذخيره کردهام، آنچه را که امروز از او بازداشتهام، چه ضرري به حال او خواهد داشت؟»
موسي - عليه السلام - عرض کرد:
«يا رَبِّ يحِقُّ لِمَنْ عَرَفَک اَنْ يرْضي بِما صَنَعْتَ؛ پروردگارا! براي کسي که تو را شناخته سزاوار است که به آنچه انجام دهي راضي و خشنود باشد.»(4)
راضي شدن به مقدّرات الهي بهتر است
امام صادق - عليه السلام - فرمود: گروهي از بنياسرائيل نزد موسي - عليه السلام - آمدند و گفتند: «از خدا بخواه هر وقت ما خواستيم براي ما باران بفرستد.» موسي - عليه السلام - از درگاه خدا چنين خواست، خدا جواب مثبت داد.
آنها هروقت باران ميخواستند، باران ميباريد، زراعت آنها بسيار رونق گرفت و رشد فوقالعاده نمود، ولي هنگام درو و چيدن محصول، ديدند محصول همه پوچ و فاسد شده است، آنها ماجرا را به موسي - عليه السلام - گفتند، موسي - عليه السلام - شکايت آنها را به خدا عرض کرد، خداوند فرمود:
«يا مُوسي! اَنَا کنْتُ الْمُقَدِّرُ لِبَنِي اِسْرائِيلَ فَلَمْ يرْضَوْا بَتَقْدِيرِي فَاَجَبْتُهُم اِلي اِرادَتِهِم؛ اي موسي! من تقدير کننده مدبّر براي بنياسرائيل هستم، آنها به تقديرات من راضي نشدند، از اين رو طبق خواست آنها به آنها پاسخ دادم.»(5)
ارزش نهي از منکر و هدايت کردن
امام صادق - عليه السلام - فرمود: در ميان بنياسرائيل عابدي بود، هرگز گناه نميکرد و همواره به عبادت خدا مشغول بود، ابليس بسيار ناراحت شد، با دميدن به دماغش اعلام کرد تا فرزندانش به حضور بيايند، به دنبال اين اعلام همه شيطانها در نزد ابليس (پدرشان) اجتماع کردند، ابليس گفت: «چه کسي از ميان شما ميتوان فلان عابد را گمراه کند که بيگناهي او سخت مرا ناراحت کرده است؟!»
هريک از آنها سخني گفتند، يکي گفت: من از ناحيه زنان او را گمراه ميکنم، ابليس گفت: اين پيشنهاد تو بيفايده است، او فريب زنان را نميخورد.
ديگري گفت: من به وسيله شراب و ساير نوشيدنيهاي لذيذ او را فريب ميدهم. ابليس گفت: «فايده ندارد، او گول لذّتهاي دنيا را نميخورد.» ديگري گفت: من او را ميتوانم فريب دهم، ابليس گفت: چگونه؟ او گفت: از راه عبادت، ابليس گفت: «پيشنهاد خوبي کردي، همين کار را دنبال کن.»
آن شيطان به صورت انسان وارد عبادتگاه عابد شد، و در پيش روي او مشغول به نماز و عبادت شد و شب و روز بدون استراحت به عبادت خود ادامه داد.
عابد تعجّب کرد و با خود ميگفت: اين عابد تازه وارد، چقدر توفيق سرشار براي عبادت دارد، از او سؤال ميکرد، ولي شيطان اعتنا نکرده و به عبادتش ادامه ميداد. تا اينکه به طور مکرّر گفت: «اي بنده خدا بگو بدانم به خاطر چه عاملي اين گونه براي انجام عبادت آمادگي يافتهاي؟!»
سرانجام شيطان به عابد گفت: «من يک گناهي را انجام دادهام، هروقت به ياد آن ميافتم، از ترس آن، بيشتر مشتاق عبادت ميشوم» (تا باعبادت خود جبران کنم و آن گناه را به طور کلي از زندگي خود دور سازم).
عابد: آن گناه چه گناهي بوده، به من خبر بده تا من نيز آن را انجام دهم و سپس توبه کنم و به توفيق سرشار براي عبادت دست يابم.
شيطان: اين دو درهم را از من بگير و وارد شهر شو، و در فلان جا به در خانهاي برو، در آنجا زني هست با او زنا کن، و سپس بازگرد.
عابد جاهل وارد شهر شد و آدرس آن زن را از مردم پرسيد، مردم خانه او را به عابد نشان دادند و پيش خود ميگفتند: لابد عابد ميخواهد آن زن بدکار را موعظه و هدايت کند.
عابد به سوي خانه آن زن رفت، و پس از اجازه وارد خانه او شد، زن وقتي که شکل و لباس عابد را ديد، گفت: «آمدن تو با اين قيافه به اينجا تناسب ندارد، براي چه به اينجا آمدهاي؟» عابد قصّه خود را نقل کرد.
آن زن گفت: اي بنده خدا! اوّلاً: ترک گناه براي کسب توبه، راهوارتر است، ثانياً: از کجا هرکسي توبه کرد، توبهاش پذيرفته ميشود؟ بدان که آن راهنماي تو شيطان بوده است که خواسته به اين طريق تو را گول بزند، اينک به معبد خود برگرد ببين او در آنجا نيست، عابد به معبد خود بازگشت و در آنجا کسي را نديد.
آن زن شب آن روز از دنيا رفت، صبح آن شب ناگاه مردم ديدند بر در خانه او اين جمله نوشته شده:
«اُحْضُرُوا فُلانَة فَاِنَّها مِنْ اَهْلِ الْجَنَّة؛ براي تشييع جنازه اين زن حاضر شويد که او اهل بهشت است.»
مردم در شک افتادند، که اين جمله با اعمال آن زن تناسب ندارد، سه روز از اين قضيه گذشت، در اين هنگام خداوند به حضرت موسي - عليه السلام - چنين وحي کرد:
«کنار جنازه آن زن حاضر شو، و بر آن نماز بخوان، و به مردم امر کن که بر آن جنازه نماز بخوانند، زيرا من او را آمرزيدم و بهشت را بر او واجب کردم، چرا که او بنده من (فلان عابد) را از گناه کردن باز داشت.»(6)
موسي - عليه السلام - فرمان خدا را اجرا کرد، و به اين ترتيب يک بانوي غريق در آلودگي بر اثر امر به معروف و نهي از منکر، و بازداشتن انساني از گناه، آن چنان مشمول رحمت الهي شد، که خداوند او را از اهل بهشت قرار داد و به پيامبر اولوالعزمش موسي - عليه السلام - فرمان داد تا با مردم، حاضر گردند و با تجليل و احترام جنازه او را بردارند و به خاک بسپارند.
راز محبوبيت موسي - عليه السلام - نزد خدا
خداوند به موسي - عليه السلام - وحي کرد: «اي برگزيدهام تو را بسيار دوست دارم.»
موسي: کدام خصلت من است که مرا محبوب پيشگاهت نموده است؟
خداوند: تو نسبت به ما مانند آن کودکي هستي که حتّي هنگام قهر مادرش، به مادر پناه ميبرد، و تنها او را حامي خود ميداند، تو وقتي در درگاه ما مناجات ميکني و ميگويي «اي خدا تنها تو را ميپرستم و تنها از تو کمک ميجويم»، در حقيقت تنها مرا ميپرستي و تنها از من کمک ميجويي، اين است راز محبوبيت ويژه تو در پيشگاه من.»
غير من پيشت چون سنگست و کلوخ *** گر صبّي و گر جوان و گر شيوخ
خاطر تو هم ز مادر خير و شر *** التفاتش نيست در جاي دگر(7)
راز مستجاب شدن دعا
موسي - عليه السلام - از محلي عبور ميکرد، ديد شخصي با گريه و راز و نياز، مکرّر ميگويد: «خدايا خواستهام را برآور.» موسي از آنجا گذشت و پس از يک هفته به آنجا بازگشت، ديد هنوز آن شخص مشغول دعا است و خواستهاش را از خدا ميطلبد، خداوند به موسي چنين وحي کرد: «اگر اين شخص آنقدر دعا کند که زبانش بريده گردد و از دهانش بيرون بيفتد، دعايش را مستجاب نميکنم، زيرا او مرا از غير طريقي که تعيين کردهام (بدون اعتقاد به رهبري تو) دعا ميکند.»(8)
منبع: نرم افزار سلسبیل
*****************************************************************************************************************************************
پی نوشت ها به نقل از نرم افزار سلسبیل:
1- مضمون آيات 67 تا 71 سوره بقره.
2- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 259 به بعد؛ عيون اخبار الرّضا، ج 2، ص 13؛ مجمع البيان و تفسير قمي، ذيل آيات مورد بحث.
3- اصول کافي، ج 2، ص 123.
4- اعلام الدين ديلمي، بحارالانوار، ج 13، ص 349 و 350.
5- بحارالانوار، ج 14، ص 489.
6- روضة الکافي، ص 384 و 385.
7- ديوان مثنوي، به خط ميرخاني، ص 397، (دفتر چهارم).
8- بحارالانوار، ج 27، ص 180.

پس از هلاکت فرعون و فرعونيان، بنياسرائيل همراه موسي - عليه السلام - از چنگال آنها نجات يافتند خداوند به بنياسرائيل فرمان داد تا به سرزمين مقدّس فلسطين حرکت کنند و آنجا را محل سکونت خود قرار دهند. موسي - عليه السلام - فرمان خداوند را به آنها ابلاغ کرد.
بنياسرائيل گفتند: «تا ستمگران (يعني قوم عمالقه) از فلسطين بيرون نروند، ما به اين فرمان عمل نميکنيم و وارد سرزمين فلسطين نميشويم.»
موسي - عليه السلام - از اين سخن، سخت ناراحت شد، و به پيشگاه خداوند شکايت کرد، خداوند بر بنياسرائيل غضب کرد و چنين مقرّر داشت که آنها چهل سال در بيابان (صحراي سينا) سرگردان بمانند.

گرفتاري فرعونيان به نُه بلا و غرور آنها
پس از ماجراي پيروزي موسي - عليه السلام - بر ساحران، گروههاي بسياري از بنياسرائيل و... به موسي - عليه السلام - ايمان آوردند. موسي - عليه السلام - طرفداران بسياري پيدا کرد و از آن پس بين بنياسرائيل (پيروان موسي) و قبطيان (فرعونيان) همواره درگيري و کشمکش بود، فرعونيان همواره به ظلم و آزار بنياسرائيل ميپرداختند، و موسي - عليه السلام - همواره پيروان خود را به صبر و مقاومت دعوت ميکرد، و امدادهاي غيبي الهي را به ياد آنها ميآورد، و به آنها مژده ميداد که بزودي وارث زمين ميشوند و دشمنان دستخوش بلاهاي گوناگون و سخت خواهند گرديد.(1)
بلاهاي گوناگوني که پياپي (در فاصله سال به سال، يا ماه به ماه) بر فرعونيان وارد شد مانند:قحطي و خشکسالي ، کمبود ميوهها، طوفان، ملخ ،آفتهاي گياهي (مانند کنه، شپش و مورچههاي ريز)، افزايش قورباغه، خون شدن آب رود نيل يا ابتلاي عموم مردم به خون دماغ.(2)
ولي فرعون و طرفداران مغرور و خيرهسر او، با اينکه براثر اين بلاها، تلفات و خسارات زياد ديدن، درعين حال عبرت نگرفتند و به لجاجت و عناد خود افزودند، و آن نشانهها را سحر خواندند و با صراحت به موسي - عليه السلام - گفتند: «هر زمان نشانه (و معجزه)اي براي ما بياوري، که سحرمان کني، ما به تو ايمان نميآوريم.»(3)
در اينجا به عنوان نمونه نظر شما را به گوشهاي از بلاي خون (يکي از بلاهاي نُهگانه) جلب ميکنيم:
فرعونيان ديدند آب رود نيل به خون مبدّل شد که نه براي آشاميدن قابل استفاده بود و نه براي کشاورزي. اين آب به طور معجزهآسايي فقط براي فرعونيان چنين بود، ولي براي موسي و پيروانش آب سالم و گوارا بود.
روزي يکي از قبطيان از شدّت تشنگي نزد يکي از سبطيها (پيروان موسي) آمد و گفت: «من از دوستان و خويشان توام، امروز از روي نياز به تو رو آوردهام، موسي - عليه السلام - جادويي کرده و آب نيل را به خون تبديل نموده است، ولي آن آب براي سبطيها صاف و گوارا است. من يار ديرين تو هستم، اين کاسه را بگيرد و پر از آب کن و به من بده بلکه به طفيل تو، آب صاف بياشامم و از خطر تشنگي نجات يابم.»
سبطي جواب مثبت به او داد. کاسه را گرفت و از آب رود نيل پر کرد و نيمي از آب آن را خود نوشيد، و نيم ديگر را به قبطي داد و گفت: «اين آب صاف است، آن را بياشام.» ولي همان لحظه، آب آن کاسه به خون مبدّل شد، قبطي خشمگين شد. ساعتي بعد که خشمش فرو نشست، به سبطي گفت: «چاره چيست؟ چگونه از اين بدبختي نجات يابم؟»
سبطي گفت: «از پيروي فرعون خارج شو، و در صف پيروان موسي درآي.»
قبطي گفت: «من لياقت آن را ندارم، تو برايم دعا کن تا به اين توفيق دست يابم.»
سبطي براي او بسيار دعا کرد، سرانجام دعايش مستجاب شد، و قبطي به موسي - عليه السلام - ايمان آورد، آنگاه آب براي او صاف و گوارا گرديد، از آن آب آشاميد و گفت: «چون من شربتي از عطاياي خداوند خريدار انسانها نوشيدم، ديگر تا قيامت، تشنه نخواهم شد! چشمه معنويت از طرف خداي چشمهآفرين در درونم جوشيد، در اين صورت آب مادي نزدم خوار گشت.
شربتي خوردم ز اَلله اِشْتَري *** تا به محشر تشنگي نايد مرا
آنکه جوي و چشمهها را آب داد *** چشمهاي اندر درون من گشاد
اين جگر که بود گرم و آبخور *** گشت پيش همّت او آب، خوار(4)
غرق شدن فرعونيان و نجات موسويان
هربار که بلا ميآمد، فرعونيان دست به دامن موسي - عليه السلام - ميشدند، تا از خدا بخواهد بلا برطرف گردد و قول ميدادند که در صورت رفع بلا، ايمان بياورند، چندين بار براثر دعاي موسي - عليه السلام -، بلا برطرف شد، ولي آنها پيمانشکني کردند و به کفر خود ادامه دادند، سرانجام بلاي عمومي غرق شدن فرعونيان در دريا و نجات بنياسرائيل پيش آمد.(5)
موسي - عليه السلام - و پيروانش از ظلم فرعونيان به ستوه آمده بودند، و همچنان در فشار و سختي به سر ميبردند، سرانجام موسي - عليه السلام - تصميم گرفت که با پيروانش، به سوي فلسطين (بيتالمقدس) هجرت نمايد.
خداوند به موسي - عليه السلام - وحي کرد: «پيروان خود را شبانه از مصر خارج کن». موسي - عليه السلام - و پيروانش، شبانه از مصر به سوي فلسطين حرکت کردند، در مسير راه به درياي سرخ رسيدند، و از آنجا نتوانستند عبور کنند، سپاه تا دندان مسلّح و بيکران فرعون هچنان به پيش ميآمد، شيون و غوغاي بنياسرائيل به آسمان رفت و نزديک بود از شدّت ترس، جانشان از کالبدشان پرواز کند.
در آن ميان «يوشع بن نون» (وصي موسي) فرياد زد: «اي موسي! تدبيرت چه شد؟ مگر طوفان حوادث را نمينگري، اينک پيشروي ما دريا و پشت سرمان سپاه دشمن است، و چاره و راه فراري از مرگ نداريم.
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين حائل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
در اين بحران شديد، خداوند با لطف خاصّ خود به موسي - عليه السلام - وحي کرد: «عصاي خود را به دريا بزن»(6) و نيز فرمود:
«فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يبَساً لا تَخافُ دَرَکاً وَ لا تَخْشي؛ براي بنياسرائيل راهي خشک در دريا بگشا که نه از تعقيب (فرعونيان) خواهي ترسيد و نه از غرق شدن در دريا»(7)
موسي - عليه السلام - به فرمان خدا عصاي خود را به دريا زد. آب دريا شکافته شد و زمين درون دريا آشکار گشت، موسي و بنياسرائيل از همان راه حرکت نموده و از طرف ديگر به سلامت خارج شدند.
فرعون و سپاهيانش فرارسيدند و از همان راهي که در ميان دريا پيدا شده بود، بنياسرائيل را تعقيب کردند، غرور آنچنان بر فرعون چيره بود که به سپاه خود رو کرد و گفت: «تماشا کنيد چگونه به فرمان من دريا شکافته شد و راه داد تا بردگان فراري خود (بني اسرائيل) را تعقيب کنم.»
وقتي که تا آخرين نفر از لشگر فرعون وارد راه باز شده دريا شدند، ناگهان به فرمان خدا آبها از هرسو به هم پيوستند و همه فرعونيان را به کام مرگ فرو بردند.(8)
در همان لحظه طوفاني که فرعون خود را در خطر شديد مرگ ميديد، غرورهايش فرو ريخت و درک کرد که همه عمرش پوچ بوده و اشتباه کرده است، با چشمي گريان به خداي جهان متوجّه شد و گفت:
«آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ؛ ايمان آوردم که هيچ معبودي جز معبودي که بنياسرائيل به او ايمان آوردهاند وجود ندارد، و من از تسليمشدگان هستم.»(9)
ولي ديگر وقت و فرصت گذشته بود، و لحظهاي براي توبه نمانده بود، امواج سهمگين دريا، فرعون را غرق کرد و سپس کالبد بيجان او را به بيرون دريا پرتاب نمد، تا مايه عبرت براي آيندگان گردد.(10)
روايت شده، هنگامي که فرعون در لحظه مرگ گفت: «به خداي موسي ايمان آوردم.» جبرئيل مشتي خاک بر دهان او زد و گفت:
«اي خاک بر دهانت! تا در ناز و نعمت بودي، دم از خدايي زدي و مکرّر با موسي مخالفت کردي و پيمانشکني نمودي و به بني اسرائيل ستم کردي و آنها را رنج دادي، اينک که در بنبست قرار گرفتهاي، همان دروغهاي قبل را تکرار ميکني؟!»(11)
از آن سوي دريا، بنياسرائيل همراه موسي - عليه السلام - و هارون - عليه السلام - به حرکت خود به سوي بيتالمقدس ادامه دادند و براي هميشه از دست فرعون و فرعونيان نجات يافتند و فصل جديدي در زندگي آنها پديدار شد.
تمايل بنياسرائيل به بتپرستي و سرزنش موسي از آنها
با واژگوني رژيم طاغوتي فرعون، گرفتاريهاي داخلي سنگيني براي موسي - عليه السلام - پديدار شد، از جمله اينکه: بنياسرائيل که تازه از دريا به ساحل رسيده بودند و به سوي فلسطين حرکت ميکردند، در مسير راه، قومي را ديدند که با خضوع خاصّي اطراف بتهاي خود را گرفته و آنها را ميپرستند.
افراد جاهل و بيخرد از بنياسرائيل، تحت تأثير آن منظره بتپرستي قرار گرفته و به موسي گفتند: «براي ما نيز معبودي قرار بده، همانگونه که آنها (بتپرستان) معبوداني دارند.»
موسي - عليه السلام - که چهل سال فرعونيان را به سوي توحيد دعوت کرده و از بتپرستي و شخصپرستي برحذر داشته بود، اکنون در برابر جاهلاني قرار گرفته بود که تقاضاي بتپرستي ميکردند، براستي اين پيشنهاد احمقانه چقدر دل موسي - عليه السلام - را آزرد و اعصابش را خُرد کرد.
موسي به سرزنش آنها پرداخت و فرمود:
«شما جمعيتي نادان هستيد - اين بتپرستان را بنگريد، سرانجام کارشان هلاکت است، و آنچه انجام ميدهند، باطل و بيهوده ميباشد - آيا جز خداي يکتا معبودي براي شما بطلبم، خدايي که شما را از مردم عصرتان برتري داد و از ظلم و ستم فرعون و فرعونيان رهايي بخشيد. اينک مراقب گفتار و کردارتان باشيد که در آزمايشي بزرگ قرار گرفتهايد.(12)
روزي يکي از يهوديان از روي شماتت به يکي از مسلمانان گفت: «شما هنوز پيامبرتان را به خاک نسپرده بوديد بين خود اختلاف نموديد.» حضرت علي - عليه السلام - به او فرمود:
«ما درباره دستورهاي پيامبر - صلي الله عليه و آله - اختلاف نمودهايم، نه درباره اصل نبوّتش (تا چه رسد به يکتايي خدا)، ولي شما هنوز پايتان از آب دريا خشک نشده بود، به پيامبرتان پيشنهاد بتپرستي کرديد و پيامبرتان موسي - عليه السلام -، شما را سرزنش کرد و فرمود: «شما قومي جاهل و نادان هستيد.»(13)
منبع: دانشنامه قرآني سلسبيل(کاري از موسسه نرم افزاري کوثر و موسسه نرم افزاري يمين)
*******************************************************************************************************************************************
پی نوشت ها به نقل از نرم افزار سلسبیل:
1- مضمون آيات، 127 تا 129 سوره اعراف.
2- اين معجزات نهگانه، در آيات 106 و 107 و 130 و 133 سوره اعراف ذکر شده است.
3- اعراف، 132.
4- ديوان مثنوي، بخط ميرخاني، ص 411 (دفتر چهارم).
5- مضمون آيه 134 تا 136 سوره اعراف.
6- «فَأَوْحَيْنا إِلي مُوسي أَنِ اضْرِبْ بِعَصاک الْبَحْرَ...»، (شعراء، 63).
7- طه، 77.
8- اقتباس از قصص قرآن بلاغي، ص 146.
9- يونس، 90.
10- مضمون آيه 90 تا 92 سوره يونس.
11- تاريخ انبياء، ص 531.
12- مضمون آيات 138 تا 141 سوره اعراف.
13- نهج البلاغه، حکمت 317.

موسي - عليه السلام - تا مدتی، پيرو آيين ابراهيم - عليه السلام - بود، و همان را براي بنياسرائيل تبليغ ميکرد.
قوم موسي - عليه السلام - در انتظار برنامههاي جديد و کتاب آسماني جديد موسي - عليه السلام - بودند، تا به آن عمل کنند.
موسي - عليه السلام - به آنها فرمود: «برادرم هارون را در ميان شما ميگذارم و براي سي روز از ميان شما غيبت ميکنم، و به کوه طور ميروم تا احکام شريعت (و الواح تورات) را براي شما بياورم.»

بعثت موسي (ع) در کنار کوه طور
موسي - عليه السلام - اثاث زندگي و گوسفندان خود و عصاي اهدايي شعيب را برداشت و همراه خانوادهاش، مدين را به مقصد مصر، ترک کرد و قدم در راه گذاشت، راهي که لازم بود با پيمودن آن در طي هشت شبانه روز، به مصر برسد، موسي - عليه السلام - در مسير، راه را گم کرد، و شايد گم کردن راه از اين رو بود که او براي گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام، از بيراهه ميرفت.
موسي در اين وقت در جانب راست غربي کوه طور بود، ابرهاي تيره سراسر آسمان را فراگرفته بود و رعد و برق شديدي از هر سو شنيده و ديده ميشد، از سوي ديگر درد زايمان به سراغ همسرش آمده بود، موسي - عليه السلام - در آن شرايط سخت و در هواي تاريک، حيران و سرگردان بود. ناگهان نوري در کوه طور مشاهده کرد. گمان برد در آنجا آتشي وجود دارد، به خانواده خود گفت:
«همين جا بمانيد، تا من به جانب کوه طور بروم، شايد اندکي آتش براي گرم کردن شما بياورم.»
رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: إذا غَضِبَ اللَّهُ عَلى امَّةٍ ولَم يُنزِل بِهَا العَذابَ، غَلَت أسعارُها، وقَصُرَت أعمارُها، ولَم تَربَح تُجّارُها، ولَم تَزكُ ثِمارُها، ولَم تَغزُر أنهارُها، وحُبِسَ عَنها أمطارُها، وسُلِّطَ عَلَيها شِرارُها.
ترجمه:
هر گاه خداوند بر امّتى خشم گيرد و بر آن عذاب نازل نكند، قيمتها در آن بالا مى رود، آبادانى اش كاهش مى يابد، بازرگانانش سود نمى برند، ميوه هايش رشد نمى كنند، جوى هايش پُر آب نمى گردند، باران بر آن فرو نمى بارد، و بَدانش بر آن سلطه مى يابند.
الكافي (ط - دارالحديث)، ج10، ص: 553
و آن حضرت فرمود: كسى كه كلمه «نمى دانم» را از دست بگذارد تير هلاكت بر مواضع حساس كشتنى اش نشيند.
منبع: نهج البلاغه، ترجمه انصاریان، حکمت 85
شبی یک ساعت دعا بخوانید. اگر حال دعا نداشتید باز هم خلوت با خدا را ترک نکنید. در بیداری سحر و ثلث آخر شب آثار عجیبی است. هر چیزی را که از خدا بخواهی از گدایی سحرها میتوان حاصل نمود. از گدایی سحرها کوتاهی نکنید که هرچه هست در آن است.
شیخ جعفر مجتهدی
پایگاه فرهنگی - مذهبی ازکی 1392 ©
کپی برداری از مطالب، با ذکر منبع مجاز میباشد
طراحی و پشتیبانی: آتروپات وب