

وقتی اویس قرنی تشریف آوردند مدینه، خلیفه دوم گفت: بایستی ما را نصیحت کنی. فرمودند: پیامبر را تو درک کردی. همان نصیحت هائی که از حضرت گرفتی برای تو بس است. گفت: نه! بایستی مرا نصیحت کنی. ایشان چند نصیحت فرمودند و در آخر فرمایشات خود فرمودند: می دانی در جنگ اُحُد کدام دندان پیامبر افتاده؟ گفت: نه! من نمی دانم. اویس فرمود: اما من می دانم کدام دندان مبارک حضرت افتاد! - تا هشتاد، نود سال قبل در منطقه اُحُد، بارگاهی بود در محل دفن دندان رسول الله که مسلمانان از آن مکان تبرک می جستند. حضرت وقتی در منا، موهای مبارک سرشان را کوتاه فرمودند، مسلمانان اجازه ندادند حتی یک مو، از سر رسول الله زمین برسد. آب وضوی حضرت را از باب تیمّن و تبرّک می بردند. کسی نمی گفت: این ها شرک یا کفر است. وهابیون که پیدا شدند همه این کارها را شرک و کفر نامیدند. این ها بودند که آن بارگاه را در منطقه احد با خاک یکسان کردند.
ادامه مطلب: نمونه هائی از ارتباط عجیب بین معصومین عليهم السلام و موالی ایشان

استاد انصاریان میفرمایند:
مترجم تفسير بسيار مهم «الميزان»، استاد بزرگوار حضرت آقاى سيد محمد باقر موسوى همدانى، در روز جمعه شانزدهم شوال 1413 ساعت 9 صبح در شهر قم حكايت زير را براى اين عبد ضعيف و خطاكار مسكين نقل كرد:
در منطقه گنداب همدان كه امروز جزء شهر شده، مردى بود شرور، عرق خور و دايم الخمر به نام على گندابى.
او در عين اينكه توجهى به واقعيات دينى نداشت و سر و كارش با اهل فسق و فجور بود، ولى برقى از بعضى از مسايل اخلاقى در وجودش درخشش داشت.
روزى در يكى از مناطق خوش آب و هواى شهر با يكى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود.
هيكل زيبا، بدن خوش اندام و چهره باز و بانشاط او جلب توجه مى كرد.
كلاه مخملى پرقيمتى كه به سر داشت بر زيبايى او افزوده بود، ناگهان كلاه را از سر برداشت و زير پاى خود قرار داد، رفيقش به او نهيب زد: با كلاه چه مى كنى؟ جواب داد: اندكى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده، پس از چند دقيقه كلاه را از زير پا درآورد و به سر گذاشت. سپس گفت: اى دوست من! زن جوان شوهردارى در حال عبور از كنار اين قهوه خانه بود، اگر مرا با اين كلاه و قيافه مى ديد شايد به نظرش مى آمد كه من از شوهرش زيبايى بيشترى دارم، در آن حال ممكن بود نسبت به شوهرش سردى دل پيش آيد. نخواستم با كلاهى كه به من جلوه بيشترى داده گرمى بين يك زن و شوهر به سردى بنشيند.
در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شيخ حسن، مردى بود باتقوا، متدين، و مورد توجه. مى گويد: در ايام عاشورا در بعد از ظهرى به محله حصار در بيرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم، كمى دير شد، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند، در زدم، صداى على گندابى را شنيدم كه مست و لا يعقل پشت در بود، فرياد زد: كيست؟ گفتم: شيخ حسن روضه خوان هستم، در را باز كرد و فرياد زد: تا الآن كجا بودى؟ گفتم: به محله حصار براى ذكر مصيبت حضرت سيد الشهدا عليه السلام رفته بودم، گفت: براى من هم روضه بخوان، گفتم: روضه مستمع و منبر مى خواهد، گفت: اينجا همه چيز هست، سپس به حال سجده رفت، گفت: پشت من منبر و خود من هم مستمع، بر پشت من بنشين و مصيبت قمر بنى هاشم بخوان!
از ترس چاره اى نديدم، بر پشت او نشستم، روضه خواندم، او گريه بسيار كرد، من هم به دنبال حال او حال عجيبى پيدا كردم، حالى كه در تمام عمرم به آن صورت حال نكرده بودم. با تمام شدن روضه من، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجيبى در درون او پديد آمد!
پس از مدتى از بركت آن توسل، به مشاهد مشرفه عراق رفت، امامان بزرگوار را زيارت نمود، سپس رحل اقامت به نجف انداخت.
در آن زمان ميرزاى شيرازى صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو در نجف بود، على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر ميرزا قرار مى داد، مدتها در نماز جماعت آن مرد بزرگ شركت مى كرد.
شبى در بين نماز مغرب و عشاء به ميرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنيا رفته، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن كنند، بلافاصله قبرى آماده شد، پس از سلام نماز عشا به ميرزا عرضه داشتند: آن عالم گويا مبتلا به سكته شده بود و به خواست حق از حال سكته درآمد، ناگهان على گندابى همانطور كه روى جانماز نشسته بود از دنيا رفت، ميرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن كردند!
منبع: کتاب عبرت آموز

با ابى عبداللَّه جلا و ابراهيم بن داود قَصّار مصاحبت داشت و در سال 342 رحلت كرد. گويند وى اين دو بيت را مكرر مى خواند:
لولا مَدامِعُ عشّاقٍ و لَو عَتُهم لَبانَ فى النّاس عزُّ المآء و النّار
اگر اشك چشم عاشقان و آتش درونى ايشان نبود، مسلّماً كمبود آب و آتش در ميان مردم ظاهر مى شد.
فكلُ نارٍ، فمِن أنفاسهم قُدِحت و كلُ مآء فمن عين لهم جارٍ
پس هر آتشى از نفَسهاى ايشان زبانه كشيده و هر آبى از چشم ايشان جارى شده است.
حكايت
- پى فرصت مى گشتم تا خانه را خلوت بينم و عصمت از گناه خواهم، تا آن كه شبى بارانى شديد مى باريد، به طواف رفتم و عصمت از گناه خواستم، ندا شنيدم: عصمت مىخواهى؟ همه، اين خواهند، چون عصمت دهم، درياهاى غفّارى و غفورى و رحمانى و رحيمىِ من به كجا رود؟ گفتم: «أللّهمَ! اغفِرلى ذُنوبى.»
خدايا! گناهان مرا ببخش.
ندا شنيدم، چون با ما سخن گويى، از خود مگوى، سخن تو آن به كه ديگران گويند.
- وقتى به حمّام رفت. چون جامه كهنه در بر داشت، راهش ندادند، منقلب شد با خود گفت: «با دست خالى، به خانه ى ديو راه نمى دهند، بى طاعت، به خانه خداى تعالى چون راه دهند؟»
- وقتى غلامى خريدم، پرسيدم: نامت چيست؟ گفت: هر چه خوانى. پرسيدم: چه خورى؟ گفت: هر چه خورانى. پرسيدم: چه پوشى؟ گفت: هر چه پوشانى. پرسيدم: چه كنى؟ گفت: هر چه فرمايى. پرسيدم: چه خواهى؟ گفت: بنده را با خواست چه كار. با خود گفتم: اى مسكين! تو در عمر خود خداى را چنين بندگى كرده اى؟ بندگى بياموز، چندان گريستم كه از خود بى خود شدم.
- شقيق بلخى مى گويد: ابراهيم را در بلاد شام ملاقات كردم، گفتم: خراسان را ترك گفتى؟ جواب داد:
«ما تهنيّتُ بالعيش إلّافى بلاد الشّام، أَفِرُّ بدِينى من شاهقٍ إلى شاهقٍ، و من جبلٍ إلى جبلٍ؛ فمَن يرانى يقول: موسوسٌ، و مَن يرانى يقول: هو حمّالٌ.»
زندگى گوارا ندارم مگر در بلاد شام، دينم را از بلندى اى به بلندى ديگر، و از كوهى به كوه ديگر فرارى مى دهم، به گونه اى كه هر كس مرا مى بيند مى گويد:
شخصى است كه در عقلش اختلالى واقع شده و بى ربط حرف مى زند و نيز مى گويد: شخصى است كه بسيار احتمال غير عقلايى مى دهد.
سپس گفت: اى شقيق!
«لم يِنبُل من نَبُل بالحجّ و لا الجهاد، و إنّما نبُل عندنا من نبل، من كان يعقل ما يدخل جوفَه من حلِّه.»
هر كس كه به فضل و بزرگى و مقامات عاليه معنوى نايل گشته، به واسطه به جا آوردن حجّ و جهاد بزرگ نبوده، بلكه كسى در نزد ما بزرگ است كه بداند آن چه را در درون و شكمش داخل مى كند، از مال حلال است.
- ابراهيم بن بشّار صوفى خراسانى؛ خادم ابراهيم بن ادهم گويد: شبى را با ابراهيم بن ادهم بسر برديم، در حالى كه چيزى با ما نبود كه با آن افطار كنيم، و چاره اى هم نداشتيم، وى مرا ناراحت و اندوهناك ديد و گفت:
«يا إبراهيمُ بنُ بشّار! ماذا أنعم اللَّهُ تعالى على الفقرآء و المساكين مِن النّعيم و الرّاحة فى الدّنيا و الآخرة، لايسألهم اللَّهُ تعالى يومَ القيامة عن زكوة و لا عن حجِّ و لا عن صدقة و لا عن صلةِ رحم و لا عن مواساة، و إنّما يُسأل و يُحاسب عن هذا هؤلاء المساكين، يعنى الأغنياءَ.» ثمّ قال: «ألأغنياءُ فى الدّنيا فقرآءُ فى الآخرة، أعزّةٌ فى الدّنيا أذلّةٌ يومَ القيامة، و لا تغتّم و لا تحزن؛ فرزقُ اللَّه مضمونٌ سيأتيكَ، نحن- واللَّهِ- الملوكُ الأغنيآء، نحن الّذين قد تعجّلنا الرّاحةَ فى الدّنيا و الآخرة، لاتغتّم و لاتحزَن، لا نبالى على أىِّ حالٍ أصبحنا و أمسينا إذا أطعنااللَّهَ تعالى.»
اى ابراهيم بن بشّار: آن چه كه خداوند متعال بر فقرا و مساكين از نعمت و راحتى در دنيا و آخرت ارزانى داشته، در روز قيامت درباره ى زكات و حج و صدقه و صله ى رحم و رسيدگى به خويشان و مواسات [و همدردى با برادران دينى] بازخواست نمى فرمايد، بلكه فقط درباره ى اين امور از اين مساكين يعنى اغنيا بازخواست مى كند و حساب مى كشد. سپس گفت: بى نيازان در دنيا، در آخرت فقيرند، در دنيا عزيز و سرافرازند و در روز قيامت ذليل و خوار. غصّه نخور و اندوهناك مباش، كه روزى خدا ضمانت شده و زود به تو مى رسد. به خدا سوگند، ما پادشاهان بى نيازيم، ما هستيم كه با تيزى و شتاب و زودتر راحت دنيا و آخرت را به دست آورده ايم. غصّه مخور و محزون مباش و باكى نداريم كه بر چه حالى صبح و شب كنيم، اگر خداوند متعال را اطاعت نموده باشيم.
سپس وى به نماز مشغول شد، من هم مشغول نماز شدم. چيزى نگذشت مردى هشت قرصه نان و خرماى زيادى آورده و در پيش ما گذاشت و گفت:
«كُلوا رحمَكم اللَّهُ!»
بخوريد، خداوند شما را رحمت كند!
ابراهيم نماز را سلام گفته و گفت:
«كُل يا مغمومُ!»
بخور، اى غصه دار!
در اين هنگام سايلى وارد شد و گفت: چيزى براى خوردن به من بدهيد. ابراهيم سه قرصه نان و قدرى خرما به وى داد و سه قرصه به من و دو قرصه خود تناول فرمود و گفت:
«ألمواساةُ من أخلاق المؤمنين.»
همدردى از اخلاق مؤمنين است.
گفتار
- «حلاوةُ الطّاعات للمُخلِص مُذهِبةٌ لِوَحشة العُجب.»
شيرينى طاعات براى مخلِص، از بين برنده وحشت و تنهايى عجب و خودبينى است.
- «عجبتُ لمَن عَرف الطّريقَ إلى ربّهِ، كيف يعيش مع غيرهِ، و هو تعالى يقول: أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ(1).»
در شگفتم از كسى كه راه به سوى پروردگارش را شناخته، چگونه با غير او زندگى مى كند، و حال آن كه خداوند مى فرمايد: «با تمام وجود به سوى پروردگارتان رجوع و انابه كنيد، و تسليم او شويد».
- «من قال باللَّه، أفناه عنه؛ و من قال عنه، أبقاه له.»
هر كس به خدا بگويد، خداوند او را از خودش فانى مى كند، و هر كس از خدا بگويد، خداوند او را براى خود باقى مى دارد.
- «نفسُك سآئرةٌ بك، و قلبُك طآئرٌ بك؛ فكُن مع أقربِهما وصولًا.»
نفْس تو، تو را سير مى دهد و قلبت تو را پرواز مى دهد، پس با هر كدام كه تو را زودتر [به خدا] مى رساند، همراه باش.
- بهاى رسيدن به مدارج عاليه، فناء در حق است، «فإذا فنى فيه، بَقِى بقآءَ الأبد؛ لأِنّ الفانِىَ عن محبوبِهِ باقٍ بِمشاهدةِ المطلوبِ، و ذلك بقآءُ الأبد.»؛ (پس وقتى انسان در او فانى شد، تا ابد در حق باقى مى ماند، زيرا كسى كه از محبوبش فانى شد، به مشاهده ى مطلوب باقى خواهد ماند، و اين همان بقاء ابدى است.)
- «حقيقةُ الفقر أن لا يستغنىَ العبدُ بشىءٍ سِوى الحقِّ سبحانه.»
حقيقت فقر آن است كه بنده به چيزى جز خداوند سبحان، احساس بى نيازى و استغنا نكند [و تنها به خداوند نيازمند باشد].
منبع: پاسداران حریم عشق،ج1
********************************************************************************************************************************************
پی نوشت ها به نقل از پاسداران حریم عشق:
1: سوره ى زمر، آيه ى 54

استاد شهيد آية اللّه مطهرى در 13 بهمن 1298 هجرى شمسى مطابق با 12 جمادى الاولاى 1338 هجرى قمرى در قريه فريمان- كه اكنون تبديل به بخش شده است- واقع در 75 كيلومترى شهر مقدّس مشهد در يك خانواده اصيل روحانى چشم به جهان مى گشايد. پس از طىّ دوران طفوليّت به مكتب خانه رفته و به فراگيرى دروس ابتدايى مى پردازد. در سن دوازده سالگى به حوزه علميّه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدّمات علوم اسلامى اشتغال مى ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيّت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديكان، براى تكميل تحصيلات خود عازم حوزه علميّه قم مى شود در حالى كه به تازگى مؤسس گرانقدر آن آية اللّه العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى ديده از جهان فرو بسته و رياست حوزه را سه تن از مدرّسان بزرگ آن، آيات عظام سيد محمّد حجّت، سيد صدر الدين صدر و سيد محمّد تقى خوانسارى به عهده گرفته اند.
در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى (در فقه و اصول) و حضرت امام خمينى (به مدت دوازده سال در فلسفه ملّا صدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علّامه سيّد محمد حسين طباطبائى (در فلسفه: الهيّات شفاى بوعلى و دروس ديگر) بهره مى گيرد. قبل از هجرت آية الله العظمى بروجردى به قم نيز استاد شهيد گاهى به بروجرد مى رفته و از محضر ايشان استفاده مى كرده است. مؤلّف شهيد مدتى نيز از محضر مرحوم آية اللّه حاج ميرزا على آقا شيرازى در اخلاق و عرفان بهره هاى معنوى فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهرى مى توان از مرحوم آية اللّه سيّد محمّد حجّت (در اصول) و مرحوم آية اللّه سيد محمّد محقّق داماد (در فقه) نام برد. وى در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعى و سياسى نيز مشاركت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است.
در سال 1331 در حالى كه از مدرّسين معروف و از اميدهاى آينده حوزه به شمار مى رود به تهران مهاجرت مى كند. در تهران به تدريس در مدرسه مروى و تأليف و سخنراني هاى تحقيقى مى پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامى دانشجويان توسط استاد مطهرى تشكيل مى گردد. در همان سال، تدريس خود در دانشكده الهيّات و معارف اسلامى دانشگاه تهران را آغاز مى كند. در سالهاى 1337 و 1338 كه انجمن اسلامى پزشكان تشكيل مى شود استاد مطهرى از سخنرانان اصلى اين انجمن است و در طول سالهاى 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مى باشد كه بحثهاى مهمّى از ايشان به يادگار مانده است.

عالم ربّانى و عارف زاهد، حضرت آيت الله حاج شيخ على سعادت پرور (پهلوانى تهرانى) (قدّس سرّه)، در سال 1305ش مصادف با سالروز ميلاد مولى الموحدين، امير المؤمنين(عليه السلام) (1346ق)، در خانواده اى متديّن متولد شدند. با توجه به نامناسب بودن فضاى تربيتى و اخلاقى مدارس جديد التأسيس آن زمان تهران، ايشان به مسجد امين الدوله رفته، خدمت مرحوم آقا ميرزا ابوالقاسم مكتب دار، به فراگيرى كتب رايج آن دوران، همچون: فرائد الأدب، گلستان سعدى و... پرداختند. همچنين در همين مسجد، قرائت و تجويد قرآن و مقدارى از علم هندسه را فراگرفتند. افزون بر موارد يادشده، ادبيات عرب و كتابهاى: معالم، قوانين و لمعه را در محضر مرحوم آيت الله حاج شيخ على اكبر برهان(قدّس سرّه) آموختند.
ايشان در نوجوانى با عالم اخلاقى، مرحوم حاج شيخ محمدحسين زاهد(قدّس سرّه) ارتباط برقرار كرده، به حلقه دروس اخلاقى اين عالم وارسته پيوستند و از همراهى ايشان بهره هاى اخلاقى و معنوى بسيارى بردند.
رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: إذا غَضِبَ اللَّهُ عَلى امَّةٍ ولَم يُنزِل بِهَا العَذابَ، غَلَت أسعارُها، وقَصُرَت أعمارُها، ولَم تَربَح تُجّارُها، ولَم تَزكُ ثِمارُها، ولَم تَغزُر أنهارُها، وحُبِسَ عَنها أمطارُها، وسُلِّطَ عَلَيها شِرارُها.
ترجمه:
هر گاه خداوند بر امّتى خشم گيرد و بر آن عذاب نازل نكند، قيمتها در آن بالا مى رود، آبادانى اش كاهش مى يابد، بازرگانانش سود نمى برند، ميوه هايش رشد نمى كنند، جوى هايش پُر آب نمى گردند، باران بر آن فرو نمى بارد، و بَدانش بر آن سلطه مى يابند.
الكافي (ط - دارالحديث)، ج10، ص: 553
و آن حضرت فرمود: كسى كه كلمه «نمى دانم» را از دست بگذارد تير هلاكت بر مواضع حساس كشتنى اش نشيند.
منبع: نهج البلاغه، ترجمه انصاریان، حکمت 85
شبی یک ساعت دعا بخوانید. اگر حال دعا نداشتید باز هم خلوت با خدا را ترک نکنید. در بیداری سحر و ثلث آخر شب آثار عجیبی است. هر چیزی را که از خدا بخواهی از گدایی سحرها میتوان حاصل نمود. از گدایی سحرها کوتاهی نکنید که هرچه هست در آن است.
شیخ جعفر مجتهدی
پایگاه فرهنگی - مذهبی ازکی 1392 ©
کپی برداری از مطالب، با ذکر منبع مجاز میباشد
طراحی و پشتیبانی: آتروپات وب