

سيده نفيسه دختر حسن بن زيد كه پسر امام حسن مجتبى (ع) است در سنه 145 در مكه متولد شد و در مدينه نشو و نما كرد، روزها پيوسته روزه مىگرفت و شبها را به عبادت به سر مىبرد، او ثروتمند بود و از ثروت خويش به زمينگيران و مريضها و عموم احسان مىكرد، سى مرتبه نيز به حج مشرف شده كه اكثر آن با پاى پياده بود. ...

علامه تهرانی در کتاب روح مجرد مینویسد:
يكى از ارحام بسيار قريب ما كه جوانى پر قدرت و با نشاط و زيبا و برومند بود و در بازار كاسبى ميكرد، ناگهان مبتلا مى شود به عارضه يك چشم كه ديد خود را از دست ميدهد؛ و چند روزى ميگذرد و بهبود نمى يابد؛ و مراجعه به أطبّاى سابق معروف طهران مثل دكتر حسن علوى و دكتر لشكرى و دكتر محسن زاده و دكتر ضرّابى و أمثالهم مى نمايد، همگى متّفق القول ميگويند: در آخرين نقطه زير چشم كه رگى خون را به چشم ميرساند به علّت انقباض و بسته شدن خون لكّه اى گير كرده است و رابطه حياتى چشم را با تغذيه خونى بريده است. و اين سكته چشمى است و ابداً قابل علاج و عمل نيست. در تمام دنيا هم بروى فائده ندارد. مطلب از اين قرار است كه براى تو گفته ايم؛ مگر آنكه با احتمال و درصد بسيار كمى بواسطه ترقيق خون، آن لكّه از جاى خود حركت كند.
فلهذا او را از خوردن غذاهائى كه خون را كثيف ميكند مثل تخم مرغ و روغن و گوشت قرمز و امثالها منع كردند، و قرصهاى رقّت خون به او دادند، و مرتّباً داروها را استعمال ميكرد و ابداً فائده اى نداشت. كم كم سه عارضه در او پديدار شد:
اوّل: چشم از حالت عادى و اوّليّه بر مى گشت و جمع و خميده مى شد و اطراف مژگانها را شوره فراوانى فرا مى گرفت و به اصطلاح چشم مى مُرد. و أطبّاء گفته بودند: محتمل است اين كسالت به چشم ديگر هم سرايت كند؛ و آثار و علائم بروز اين مرض در چشم ديگر هم كم كم ظاهر مى شد.
دوّم: بواسطه رقّت فوق العاده خون در اثر استعمال دواها، از زير لثه ها خون زياد مى آمد.
سوّم: حال تشنّج و لرزه دست ميداد، و در شبانه روز مرتّباً مى لرزيد. و در بعضى اوقات پنج دقيقه، و ده دقيقه، تا نيم ساعت هم به شدّت بدن متشنّج مى شد.
اين جوان قوى و متمكّن در خانه افتاد و نيرو در بدنش نماند. در خانه او كه آن زمان خانه پدرش بود، در تمام اوقات شبانه روز صداى گريه به قدرى از ارحام و
متعلّقين وى بلند مى شد كه به خانه همسايه ميرفت. و پيوسته اقوام و ارحام كه به ديدن و ملاقاتش ميرفتند، عيناً مثل مجلس عزا، كار واردين و اهل منزل جميعاً يكسره گريه بود.
اين جوان بواسطه اين عوارض، حال روحى خود را از دست داده بود، و ديگر داراى اراده و اختيار و مركز تصميم گيرى نبود. به هر جا مى بردند و هر چه با او ميكردند، بدون اختيارش بود؛ و اتّفاقاً عيال و اولاد هم داشت.
در آن زمان افراد محيط بر او تصميم گرفتند وى را يا به اسپانيا و يا به اتريش بفرستند؛ زيرا كه طبيب مشهور جهانى چشم فقط دو نفر مشهور در اين دو كشور بودند. و بعد از مشورت اتريش را ترجيح دادند. و براى گذرنامه وى سعى كردند، بزودى تهيّه شد. از طهران با طيّاره به لندن رفت، تا با يكى از جوانان آشنا و محصّل ايرانى آنجا به اتريش بروند؛ و وقت قبلى هم از آن طبيب گرفته شد.

عربى بيابانى و وحشى وارد مدينه شد و يكسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سيم و زرى بگيرد. هنگامى وارد شد كه رسول اكرم در ميان انبوه اصحاب و ياران خود بود. حاجت خويش را اظهار كرد و عطائى خواست. رسول اكرم چيزى به او داد، ولى او قانع نشد و آن را كم شمرد، بعلاوه سخن درشت و ناهموارى بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت كرد. اصحاب و ياران سخت در خشم شدند و چيزى نمانده بود كه آزارى به او برسانند، ولى رسول خدا مانع شد.
رسول اكرم بعداً اعرابى را با خود به خانه برد و مقدارى ديگر به او كمك كرد.
ضمنا اعرابى از نزديك مشاهده كرد كه وضع رسول اكرم به وضع رؤسا و حكامى كه تاكنون ديده شباهت ندارد و زر و خواسته اى در آنجا جمع نشده.
اعرابى اظهار رضايت كرد و كلمه اى تشكرآميز بر زبان راند. در اين وقت رسول اكرم به او فرمود: «تو ديروز سخن درشت و ناهموارى بر زبان راندى كه موجب خشم اصحاب و ياران من شد. من مى ترسم از ناحيه آنها به تو گزندى برسد. ولى اكنون در حضور من اين جمله تشكرآميز را گفتى. آيا ممكن است همين جمله را در حضور جمعيت بگويى تا خشم و ناراحتى كه آنان نسبت به تو دارند از بين برود؟» اعرابى گفت: «مانعى ندارد.»
روز ديگر اعرابى به مسجد آمد، درحالى كه همه جمع بودند. رسول اكرم رو به جمعيت كرد و فرمود: «اين مرد اظهار مى دارد كه از ما راضى شده، آيا چنين است؟» اعرابى گفت: «چنين است» و همان جمله تشكرآميز كه در خلوت گفته بود تكرار كرد. اصحاب و ياران رسول خدا خنديدند.
در اين هنگام رسول خدا رو به جمعيت كرد و فرمود: «مثل من و اين گونه افراد، مثل همان مردى است كه شترش رميده بود و فرار مى كرد، مردم به خيال اينكه به صاحب شتر كمك بدهند فرياد كردند و به دنبال شتر دويدند. آن شتر بيشتر رم كرد و فرارى تر شد. صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت خواهش مى كنم كسى به شتر من كارى نداشته باشد، من خودم بهتر مى دانم كه از چه راه شتر خويش را رام كنم.
همينكه مردم را از تعقيب باز داشت، رفت و يك مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بيرون آمد. بدون آنكه نعره اى بزند و فريادى بكشد و بدود، تدريجا درحالى كه علف را نشان مى داد جلو آمد. بعد با كمال سهولت مهار شتر خويش را در دست گرفت و روان شد.
اگر ديروز من شما را آزاد گذاشته بودم حتما اين اعرابى بدبخت به دست شما كشته شده بود- و در چه حال بدى كشته شده بود، در حال كفر و بت پرستى- ولى مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمى و ملايمت او را رام كردم.»
منبع: داستان راستان

شخصى از اهل شام به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد. چشمش افتاد به مردى كه در كنارى نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسيد: اين مرد كيست؟ گفته شد:
«حسين بن على بن ابى طالب است.»

همچنين در روايت ديگر حبّه عرنى میگويد: وقتى من و نوف در محوطه مسجد [يا: كاخ حكومتى] خوابيده بوديم، ناگهان در اواخر شب امير المؤمنين عليه السّلام را ديديم كه مانند شخص واله و سرگشته دست خويش را بر ديوار گذاشته و اين آيه را تا آخر تلاوت میفرمود:
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...0 آل عمران: 190).
- براستى كه در آفرينش آسمانها و زمين ...
وى میگويد: حضرت اين آيات( ظاهرا مقصود آيات 190 تا آخر آيه شريفه 194 میباشد )را میخواند و بسان شخص عقل پريده میگذشت. تا اينكه فرمود: اى حبّه، آيا خوابيده اى يا بيدارى، عرض كردم: بيدارم. شما كه چنين میكنيد، پس ما چگونه بايد باشيم؟
حضرت چشمانش پر از اشك شد و گريست. و سپس فرمود: اى حبّه، خداوند را مقامى است، و ما را در پيشگاه او جايگاهى، و هيچ كدام از اعمال ما بر او پوشيده نيست. اى حبّه، خداوند نسبت به تو و من از رشته رگ گردن نزديكتر است. اى حبّه، هيچ چيز نمیتواند من و تو را از ديد خداوند پنهان دارد.
سپس فرمود: اى نوف، آيا خوابيده اى؟ نوف كه خوابيده بود از خواب بيدار شد و عرض كرد: نه خير، يا امير المؤمنين، بيدار نيستم، امشب بسيار گريستم. حضرت فرمود: «اى نوف، اگر در اين شب از خوف خداوند- عزّ و جلّ- بسيار گريستى، فرداى قيامت در پيشگاه خداوند- عزّ و جلّ- چشمانت روشن خواهد شد. اى نوف، هيچ قطره اى از چشم انسان به خاطر ترس از عظمت خدا به زمين نمى ريزد، مگر اينكه درياهاى آتش جهنّم را خاموش مى سازد. اى نوف، هيچ كس مقام و منزلتش بزرگتر و والاتر از كسى كه از ترس عظمت خدا بگريد، و در راه خشنودى خدا دوست و يا دشمن بدارد، وجود ندارد. اى نوف، هر كس در راه خرسندى خدا دوست بدارد، هيچ كس را بر محبّت او مقدّم نخواهد داشت، و هر كس در راه خشنودى خدا دشمن بدارد، خيرى به دشمنان خويش نمى رساند. اينجاست كه به حقايق ايمان كاملا نايل خواهيد شد.» سپس حضرت آن دو را پند و اندرز داد و موعظه نمود و در اواخر گفتارش فرمود: «پس از خداوند بيم داشته و بپرهيزيد، كه من شما را بيم دادم.» سپس در حال عبور مى فرمود: «خداوندا، اى كاش مى دانستم كه در حال غفلتهايم آيا از من روى گردانى، يا به من مى نگرى؟ و اى كاش مى دانستم كه در خواب طولانى و شكر و سپاس اندكم در برابر نعمتهايت، حالم چگونه است؟» حبّه مى گويد: به خدا سوگند، حضرت پيوسته بر اين حال بود، تا اينكه سپيده دم طلوع كرد.
منبع: ادب حضور (ترجمه فلاح السائل)، ص 482 (بر اساس نرم افزار جامع الاحادیث )
رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: إذا غَضِبَ اللَّهُ عَلى امَّةٍ ولَم يُنزِل بِهَا العَذابَ، غَلَت أسعارُها، وقَصُرَت أعمارُها، ولَم تَربَح تُجّارُها، ولَم تَزكُ ثِمارُها، ولَم تَغزُر أنهارُها، وحُبِسَ عَنها أمطارُها، وسُلِّطَ عَلَيها شِرارُها.
ترجمه:
هر گاه خداوند بر امّتى خشم گيرد و بر آن عذاب نازل نكند، قيمتها در آن بالا مى رود، آبادانى اش كاهش مى يابد، بازرگانانش سود نمى برند، ميوه هايش رشد نمى كنند، جوى هايش پُر آب نمى گردند، باران بر آن فرو نمى بارد، و بَدانش بر آن سلطه مى يابند.
الكافي (ط - دارالحديث)، ج10، ص: 553
و آن حضرت فرمود: كسى كه كلمه «نمى دانم» را از دست بگذارد تير هلاكت بر مواضع حساس كشتنى اش نشيند.
منبع: نهج البلاغه، ترجمه انصاریان، حکمت 85
شبی یک ساعت دعا بخوانید. اگر حال دعا نداشتید باز هم خلوت با خدا را ترک نکنید. در بیداری سحر و ثلث آخر شب آثار عجیبی است. هر چیزی را که از خدا بخواهی از گدایی سحرها میتوان حاصل نمود. از گدایی سحرها کوتاهی نکنید که هرچه هست در آن است.
شیخ جعفر مجتهدی
پایگاه فرهنگی - مذهبی ازکی 1392 ©
کپی برداری از مطالب، با ذکر منبع مجاز میباشد
طراحی و پشتیبانی: آتروپات وب