

گرچه اين سؤال عجيب به نظر مى رسد، ولى با توجّه به اين كه فيلسوف معروف انگليسى «برتراند راسل» در يكى از كتابهاى خود تصريح مى كند كه: در جوانى به خداوند عقيده داشتم و بهترين دليل بر آن را برهان «علّة العلل» مى دانستم و اين كه تمام آنچه را در جهان مى بينم، داراى علّتى است و اگر زنجير علّتها را دنبال كنيم، سرانجام به علّت نخستين مى رسيم و اين نخستين علّت را «خدا» مى ناميم. ولى بعداً بكلّى از اين عقيده برگشتم، زيرا فكر كردم «اگر هر چيز را بايد علّت و آفريننده اى باشد، خدا نيز بايد علّت و آفريننده اى داشته باشد»!
بايد ديد راه حلّ نزديك و روشن ايراد مزبور چيست؟
پاسخ
اتّفاقاً اين ايراد يكى از معروفترين و در عين حال ابتدايى ترين ايراداتى است كه مادّى ها دارند. آنها به عبارت روشنتر مى گويند: «اگر همه چيز را خدا آفريده، پس خدا را چه كسى آفريده است؟».
حالا چطور شده آقاى «راسل» خيلى دير به اين ايراد برخورد كرده، درست براى ما روشن نيست، ولى از آنجا كه اين سؤال در اذهان بسيارى از جوانان هست، بايد دقيقاً مورد بررسى قرار گيرد:
در اينجا چند نكته اساسى وجود دارد كه با توجّه به آن، پاسخ ايراد بخوبى روشن مى شود:
آيا اگر ما عقيده مادّى ها را بپذيريم و مثلًا با «راسل» هم صدا شويم، ديگر از اين ايراد رهايى خواهيم يافت؟ مسلّماً نه! ... چرا؟
زيرا «ماترياليستها» هم عقيده به قانون علّيت دارند، آنها نيز همه چيز را در جهان طبيعت معلول ديگرى مى دانند. بنابر اين عين اين سؤال براى آنها هم مطرح است كه اگر هر چيز معلول «مادّه» است پس «مادّه» معلول چيست؟
روى اين حساب (و با توجّه به اين كه سلسله علّتها و معلولها تا بى نهايت نمى تواند پيش برود زیرا اگر پیش برود هیچ چیز نباید به وجود آمده باشد (دقت کتید)) همه فلاسفه جهان (اعم از الهى و مادّى) به يك وجود ازلى (وجودى كه هميشه بوده است) ايمان دارند، منتها مادّى ها مى گويند وجود ازلى جهان همان «مادّه» يا قدر مشترك ميان مادّه- انرژى است، ولى خداپرستان مى گويند سرچشمه اصلى خداست؛ به اين ترتيب روشن مى شود كه آقاى «راسل» هم ناچار است به يك وجود ازلى (اگر چه مادّه باشد) ايمان داشته باشد.
آيا اين وجود ازلى مى تواند علّتى داشته باشد؟
البتّه نه! ... چرا؟
زيرا يك وجود ازلى هميشه بوده و چيزى كه هميشه بوده است كه نيازى به علّت ندارد، تنها موجودى نيازمند به علّت است كه يك وقت نبوده و سپس هستى يافته است. (دقّت كنيد)
نتيجه اين كه: وجود يك مبدأ ازلى و هميشگى، قولى است كه جملگى برآنند و دلايل استوار عقلى بر بطلان تسلسل (يك سلسله علّت و معلول بى پايان) همه فلاسفه را بر اين داشته كه به يك مبدأ ازلى قائل گردند.
بنابر اين برخلاف آنچه «راسل» پنداشته اختلاف ميان «فلاسفه الهى» و «مادّى» اين نيست كه يكى «علّة العلل» را قبول دارد و ديگرى منكر است، بلكه هر دو بطور يكسان عقيده به وجود يك علّة العلل يا علّت نختسين دارند.
پس اختلاف ميان اين دو در كجاست؟
صريحاً بايد گفت تنها نقطه تفاوت اينجاست كه خداپرستان آن علّت نخستين را داراى علم و اراده مى دانند (و آن را خدا مى نامند) ولى مادّى ها آن را فاقد علم و اراده تصوّر مىكنند (و نام آن را مادّه گذارده اند).
حالا چطور مطلبى به اين آشكارى بر آقاى «راسل» مجهول مانده، پاسخى جز اين ندارد كه بگوييم او در رشته هاى علوم رياضى و طبيعى و جامعه شناسى صاحب تخصّص بوده، نه در مسائل مذهبى و فلسفه أولى (به معناى شناخت هستى و سرچشمه و آثار آن).
از بيانات ياد شده اين نتيجه نيز به دست مى آيد كه فلاسفه الهى براى اثبات وجود خدا هرگز به استدلال «علّة العلل» (به تنهايى) دست نمى زنند، زيرا اين استدلال تنها ما را به وجود يك «علّت نخستين» يا به عبارت ديگر يك وجود ازلى كه مادّى ها هم به آن عقيده دارند، راهنمايى مى كند.
بلكه مسأله مهم براى فلاسفه الهى اين است كه بعد از اثبات علّت نخستين، براى اثبات علم و دانش بى پايان او استدلال كنند كه اتّفاقاً اثبات اين مسأله از طريق مطالعه نظام هستى و اسرار شگرف آفرينش و قوانين حساب شده اى كه بر سراسر آسمانها و زمين و موجودات زنده و تنوّع آن حكومت مى كند، كار آسانى است. (دقّت كنيد)
اين نخستين سخنى بود كه بايد در پاسخ اين ايراد دانسته شود.
موضوع ديگرى كه لازم به تذكّر است اين كه: اساس اين اشكال روى اين مطلب است كه «هر موجودى نيازمند به علّت و آفريننده اى است» در حالى كه اين قانون كلّيّت ندارد و تنها در مواردى صحيح است كه چيزى سابقاً معدوم بوده و سپس جامه هستى به خود پوشيده است. (دقّت كنيد)
توضيح اين كه: موجوداتى هستند كه سابقاً وجود نداشته اند، مانند منظومه شمسى و سپس موجودات زنده اعم از گياه و حيوان و انسان تاريخچه آنها بخوبى گواهى مى دهد كه لباس هستى در تن اينها هميشگى و ازلى نبوده است، بلكه با تفاوت هايى كه دارند، در چند ميليون سال تا چند ميليارد سال پيش، وجود خارجى نداشته و سپس به وجود آمده اند.
مسلّماً براى پيدايش چنين موجوداتى علل و عواملى لازم است، مسلّماً جدايى كره زمين از خورشيد (طبق فرضيّه لاپلاس و يا فرضيّه هاى بعد از آن) مديون عوامل خاصّى بوده است چه آنها را كاملًا شناخته باشيم يا نه.
همچنين پيدايش نخستين جوانه زندگى گياهى و سپس حيوانى و سپس انسانى، همه مرهون علل و عواملى هستند و لذا همواره دانشمندان براى پى جويى اين عوامل در تلاش و كوششند و اگر بنا باشد پيدايش اين موجودات هيچ علّتى نخواهد، دليلى ندارد كه در يك ميليون سال يا چند ميليارد سال پيدا شوند، چرا در زمانى دو برابر اين زمان يا نصف اين زمان مثلًا يافت نشدند؟ انتخاب اين زمان خاص براى پيدايش آنها، بهترين دليل بر اين است كه شرايط و علل وجود آنها تنها در اين زمان تحقّق يافته است.
امّا اگر وجودى هميشگى و ازلى باشد- خواه اين وجود ازلى را خدا بناميم يا مادّه- چنين وجودى نياز به هيچ علّتى ندارد، آفريننده و خدايى لازم ندارد، زيرا تاريخچه پيدايش براى آن تنظيم نشده كه در آن تاريخچه جاى علّت و آفريننده خالى باشد.
چيزى كه هميشگى و ازلى است، وجودش از درون ذاتش مى جوشد نه از بيرون ذات كه محتاج به آفريننده باشد. (دقّت كنيد)
من و شما و زمين و آسمان و منظومه شمسى و ... نيازمند به آفريننده هستيم كه وجود ما ازلى و هميشگى نبوده و از درون ما نيست، نه علّة نخستين و علّت العلل كه هستى او از خود اوست.
يك مثال روشن
در اينجا فلاسفه مثالهايى براى توضيح اين گفتار فلسفى و نزديك ساختن آن به ذهن مى زنند؛ مثلًا مى گويند: هنگامى كه ما نگاه به اطاق كار يا منزل مسكونى خود مى كنيم، مى بينيم روشن است.
از خود مى پرسيم: آيا اين روشنى از خود اين اطاق است؟
فوراً به خود پاسخ مى دهيم: نه، براى اين كه اگر روشنى آن از خود اطاق مى جوشد، نبايد هيچ وقت تاريك گردد، در حالى كه پاره اى از اوقات تاريك و گاهى روشن است، پس روشنى آن از جاى ديگر است.
به زودى به اين نتيجه مى رسيم كه روشنى اطاق و خانه ما، به وسيله ذرّات يا امواج نورى است كه به آن تابيده است.
فوراً از خود سؤال مى كنيم: روشنى ذرّات نور از كجاست؟
با تأمّل مختصرى به خود پاسخ مى دهيم: روشنى ذرّات نور از خود آن و از درون ذاتش است، ذرّات نور اين خاصيّت روشنايى را عاريه نگرفته اند؛ در هيچ نقطه جهانى نمى توانيم ذرّات نورى پيدا كنيم كه تاريك باشند و سپس روشنايى را از ديگرى گرفته باشند.
ذرّات نور هر كجا باشند روشنند، روشنايى جزء ذات آنهاست، روشنى ذرّات نور عاريتى نيست.
ممكن است ذرّات نور از بين بروند، ولى ممكن نيست موجود ولى تاريك باشند.(دقّت كنيد)
بنابر اين اگر كسى بگويد روشنايى هر محوطه و منطقه اى در جهان معلول نور است، پس روشنايى نور از كجاست؟
فوراً مى گوييم: روشنايى نور، جزء وجود اوست.
همچنين هنگامى كه سؤال شود: هستى هر چيزى از خداست، پس هستى خدا از كيست؟
فوراً پاسخ مى دهيم: از خودش و از درون ذاتش مى باشد.
در اینجا لازم است به این مطلب اشاره کنیم که علت نخست عالم، نمیتواند ماده باشد. برای این مساله دلایل زیادی اقامه شده است که ما به دو مورد اشاره میکنیم:
اول: میدانیم و میبینیم که جهان آفرینش با یک نظام شگفت انگیز در حال اداره شدن است. منبع این نظم شگفت انگیز باید خودش عالم باشد و ماده عالم نیست.
دوم: اگر ماده ازلی بود، بایستی دیگر در کره زمین ذرات رادیو اکتیو وجود نمیداشتند. زیرا این مواد دارای عمر مخصوصی هستند که با اتمام آن، دیگر خاصیت رادیو اکتیوی خود را از دست میدهند و اگر ماده ازلی بود، باید خیلی وقت پیش عمر آنها به اتمام رسیده بود.
برای اثبات این مطلب دلایل دیگری هم وجود دارد. در همین سایت، مطلب « آیا نظم جهان دلیل بر مخلوق بودن جهان است؟» به فهم این مورد کمک خواهد کرد.
منبع: پاسخ به پرسشهاى مذهبى، نوشته آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى و آيت الله العظمى جعفر سبحانى

امام على عليه السلام از طرف خدا به وسيله پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله براى خلافت نامزد و معين شده بود و لكن، پيش آمد كار طورى شد كه فرمايش خدا و پيغمبر عملى نشده و بى نتيجه ماند، و حقيقتاً شگفت آور است كه چگونه و چرا اينكار را عملى كردند، و حال آنكه فرمايشات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز غدير هنوز از ياد نرفته بود.
اجازه دهيد در اينجا گوشه اى از تاريخ را بررسى كنيم و با اينكه بنا بر اختصار است، لكن براى روشن شدن حقيقت مسئله، از اشاره به علل قضيه و چگونگى جريان سقيفه ناگزير هستيم:

تا کنون به طور اجمال با شخصیت ساختگی ابن سبا و نظرات برخی دانشمندان در مورد او، آشنا شده ایم. اینک به نظرات برخی دانشمندان دیگر در این زمینه توجه کنید تا به پوچی و ساختگی بودن این شخصیت، بیش از پیش واقف شوید:
نظريه كاشف الغطاء
«... اصولًا هيچ بعيد نيست كه ما بگوييم: «عبداللَّه بن سبأ»، «مجنون بنى عامر»، «ابى هلال» و امثال اينها مردمان موهوم و افسانه هاى خرافى هستند، كه قصه گوها و داستان سراها اسامى آنها را جعل كرده اند»(1).
تحقيق استاد عبداللَّه السبيتى
مرحوم استاد شيخ عبداللَّه السبيتى كه يكى از علماى شيعى عراق بود و تأليفات پرارزش زيادى از قبيل: تحت راية الحق و المباهلة، و حجةالوداع و سلمان الفارسى و أبوذر الغفارى و عمّاربن ياسر و حجربن عدي الكندى و ... دارد، كتاب بزرگى در جواب يكى از شيوخ الأزهر به نام سعد محمد حسن كه كتابى تحت عنوان «المهدوية في الاسلام» نشر كرده، نوشته است.
كتاب استاد سبيتى از جهاتى پرارزش و قابل توجه است، زيرا از جمله مسائلى كه سعد محمد حسن آن را دست آويز قرارداده و به شيعه تاخته است، همين داستان مورد بحث ماست و عبداللَّه سبيتى هم جواب مفصلى در كتاب خود نوشته و دلايل تاريخى و تحقيقى زيادى در رد اين افسانه آورده است.
استاد سبيتى بحث خود را در اين موضوع اين طور شروع مى كند:
«باور كنيد: سبائيّه، در هيچ زمان و دوره اى جز در عالم وهم و خيال دشمنان شيعه، وجود خارجى نداشته است و از جمله وصله هايى است كه به تاريخ تشيع به وسيله افرادى كه دشمن تشيع بودند چسبانده شده است.
باور كنيد: سبائيّه مولود و ساخته عجيب و غريبى است كه اگر كسى حساب آن را به دقت برسد، وجود آن را باور نخواهد كرد ....
در گذشته پرده پوشى از حق و القاى تهمت، تنها وسيله اى بوده كه سياستهاى روز براى كوبيدن دشمن خود از آن استفاده مى كرد، و همين سياست باعث شد كه براى شيعه و تشيع «سبائيه و عبداللَّه بن سبأ» را بتراشند و درست كنند.
واقعاً مسئله خنده دار عجيبى است: «ابن سبأ» و «سبائيه» در زمان «عثمان» پيدا شد و در مدت كمى توانست خليفه مسلمين «عثمان» را بكشد! و اختلاف بزرگى در ميان مسلمين ايجاد كند كه در هر دوره و نسلى اثر آن باقى بماند!
ابن سبأ با سرعت سرسام آورى اسلام را در بحبوحه قدرت و عزت خود، يكه و تنها، با خنجر يهوديانه، اين خنجر سحرآميز و مرموز، زخمى ساخت و دين و معنويات را به كلى از مردم سلب كرد! ولى من تعجب مى كنم كه چطور شد «ابن سبأ» يهودى كه از «بن گوريون» سياسى تر بود، «فلسطين» را كه به اصطلاح «وطن ملى» يهود است! اشغال نكرد؟ در صورتى كه يهود از روز اول براى «فلسطين» و سرزمين موعود! گريه مى كرده اند ....
غرض هاى سياسى، از خيالات و اوهام سحر و افسون، شخص ساحرى را به نام عبداللَّه بن سبأ درست كرد و براى او برنامه اى تعيين كرد كه آن برنامه تخريب اسلام بود ...!
حالا، چرا دست جنايت، اين داستان را جعل و خلق كرده؟ سؤالى است كه بايد جواب آن را اين طور داد:
حساب تعصب جاهلانه، در ميزان سؤال و جواب منطقى بررسى نمى شود.
حقيقت اين است كه مسئله اختلاف در موضوع «خلافت»، ابن سبأ و سبائيّه را درست كرد تا هر مخالفتى را به نام پيروى از ابن سبأ بكشد و نابود كند ....
براى تأييد استاد عبداللَّه سبيتى، شواهد زيادى داريم و چنانكه قبلًا هم ديديم، حتى ابوذر غفارى صحابى جليل رسول اللَّه و عمّار را متهم به همكارى با ابن سبأ كردند و از نوشته دكتر طه حسين برمى آيد كه حتى مالك اشتر هم متهم به پيروى از ابنسبأ شده است(2).
و در نامه اى كه زيادبن ابيه پس از دستگيرى حجربن عدى كندى صحابى معروف با يارانش، از بصره به معاويه فرستاد مى نويسد: «سركشانى از دسته سبائيّه كه رئيس آنها حجر بن عدى است با اميرالمؤمنين! معاويه مخالفت ورزيدند ... و خدا ما را بر آنها مسلط كرد»(3).
به هرحال: يك فرد پژوهشگر واقعگرا، وقتى جريانات مربوط به ابن سبأ را بررسى مى كند، نمى تواند باور كند كه ابن سبائى واقعاً وجود خارجى داشته است ....
راستى اين ابن سبأ چطور توانست آن همه قدرت و سيطره را به دست آورد؟ و زيرگوش عثمان و واليان و فرمانداران شمال قيام كند؟ و سرانجام هم بر اجتماع آن روز مسلمين مسلط گردد؟
اين ابن سبأ كيست كه طول و عرض همه شهرهاى مسلمين را مى گردد و تبليغ مى كند، ولى شمشيرهاى امويين جواب او را نمى دهد؟ و حداقل دستى از فرمانداران عثمان! دراز نمى شود كه او را دستگير و يا تبعيد كند!
از اين گذشته، پيروان ابن سبأ چه كسانى بوده اند؟ على كه شيعه اى جز اصحاب خاص رسول اللَّه صلى الله عليه و آله نداشت؟ پس اگر ابن سبأى وجود داشته، پيروان او هم سنى ها بوده اند!
اين ابن سبأ يهودى! با اين نبوغ و سياست، چرا اصولًا در تاريخ يهود اسمى ندارد؟
و سرانجام او به كجا رسيد و اتباع او چطور شدند ...؟
اينها سؤالاتى است كه يك فرد با انصاف و بى طرف بايد از خود بكند و جوابى هم نشنود ...»(4).
استاد عبداللَّه سبيتى بعد از اين مقدمه، بحث تحليلى و دقيق خود را شروع كرده و بعد از شمردن تناقضات عجيب و غريبى كه در داستان هاى مربوط به ابن سبأ موجود است، راجع به «سبائيه» و پيروان موهوم او هم بحث كرده و سپس جواب كتاب التحفة الاثنى عشرية را كه در اين موضوع افسانه هايى دارد، مى دهد، و اين بحث تا صفحه 160 آن كتاب ادامه دارد، طالبين تحقيق حتماً به آن مراجعه كنند.
شيعه و غلاة
عبداللَّه بن سبأ خواه وجود خارجى داشته و يا چنانكه ثابت كرديم جز در عالم وهم و خيال وجود خارجى نداشته است، نسبت دادن او به شيعه و تشيع، يكى از بزرگترين جنايتهاى تاريخ است. با اين حال ما فرض كنيم ابن سبأ و فرقه سبائيه اى در عالم بوده است، بايستى با صراحت تمام اعلام داشت كه شيعه و تشيع، از افكار ضداسلامى منسوب به او كاملًا بيزار است و تمام عقايد غلوآميزى را كه گاهى به شيعه نسبت مى دهند مخصوص همان «ابن سبأ» موهوم و اصحاب او بوده، و هيچگونه ارتباطى با شيعه و تشيع ندارد.
مرحوم آيةاللَّه «شيخ محمدحسين كاشف الغطاء» در اين باره مى نويسند:
... اما عبداللَّه بن سبأ، كه او را به شيعه و شيعه را به او مى چسبانند، به شهادت تمام كتب موجود شيعه، عموماً به لعن او تصريح نموده و از او بيزارى جسته اند؛ و كمترين عبارتى را كه كتب رجال شيعه از قبيل رجال «ابى على» و غيره در ترجمه حال او در ذكر حرف (ع) نوشته اند اين است: إن عبداللَّه بن سبأ ألعن من أن يذكر؛ عبداللَّه بن سبأ ملعونتر از آن است كه ذكر شود(5).
چنانكه ايشان نوشته اند علماى شيعه رسماً ابن سبأ را در صورت داشتن وجود خارجى از خود طرد مى كنند، و مثلًا علّامه حلّى درباره او گويد: «عبداللَّه سبأ غالى ملعونى است و اميرالمؤمنين او را به آتش سوزانيد، عقيده او اين بود كه على خداست! و يا پيغمبر است لعنت خدا بر او باد»(6).
علاوه بر علماى شيعه، در تمامى قرون و اعصار، چنانكه در كتابها نيز نوشته اند، اين افكار غلوّآميز، در زمان حضرت على و شيعيان طبقه اول و دوره هاى بعدى كاملًا مردود بوده، و سابقاً نيز نقل كرديم كه مدعيان وجود ابن سبأ و سبائيّه، مى گويند كه على عليه السلام از آنها تبرى جست و با آنها جنگيد و او را با آتش سوزانيد و يا تبعيد كرد.
همين موضوع را پروفسور گويارد نيز در كتاب خود- ضمن تقسيم بندى مذاهب و فرق اسلامى بعد از معرفى فرقه شيعه كه پيروان و هواخواهان حضرت على و فرزندان وى مى باشند- به عبداللَّه بن سبأ اشاره نموده اين طور مى نويسد: در زمان حيات على عليه السلام شخصى موسوم به عبداللَّه بن سبأ كه ابتدا يهودى بوده، نسبت به داماد پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام ادعاى الوهيّت نمود، لكن اينگونه عقايد هرچه زودتر از طرف على و فرزندان وى، و حتى از طرف شيعيان خالص آنها كه در آن زمان بودند مردود گشت(7).
و در هر صورت اگر سبائى در كار بوده، از فرقه غلاة بوده و ربطى به شيعه ندارد چنانكه در كتاب اسلام و رجعت هم ضمن تقسيم غلاة منسوب به شيعه مى نويسد:
«غلاة به فرقه هاى چندى تقسيم مى شوند، اولين فرقه آنها كه در واقع منشأ ساير فرق غلاة مى باشند معروف به «سبائيّه» هستند، اينان اصحاب ابن سبأ مى باشند كه از اهل حمير! بوده است»(8).
ابن خلدون در مقدمه خود، از كسانى كه در حق ائمه غلو كرده و معتقد به الوهيت على و ائمه بودند و على آنها را در آتش سوزانيد به عنوان «غلاة» نام مى برد، و البته اسمى از عبداللَّه بن سبأ، قهرمان داستان خرافى ما نمى برد و فقط مى نويسد:
... گروهى از شيعيان را هم غلاة مى نامند كه از حد عقل و ايمان درگذشته اند، و از اين رو به الوهيّت آن امامان اعتقاد دارند، و على كسانى را كه درباره او چنين معتقداتى داشتند در آتش سوزانيد(9).
مطلبى كه تذكار آن در اينجا ضرورى به نظر مى رسد اين است كه علماى شيعه علاوه بر طرد و رفض غلاة، خواه ابن سبأ باشد و يا هر كس ديگرى، در تمام كتب مربوطه خود، غلاة را نجس و خارج از دين معرفى مى كنند: مثلًا «شيخ مفيد محمدبن نعمان» (متولد 236 ه.) كه از بزرگترين علماى شيعه است، در كتاب پرارزش خود تحت عنوان: «في الغلو ...» مى نويسد:
غلاة از متظاهرين به اسلام آنهايى هستند كه به اميرالمؤمنين وائمه اطهار عليهم السلام نسبت الوهيت و نبوت داده، و در فضايل دين و دنيا، آنها را طورى وصف كردند كه از حد تجاوز نموده اند ... ائمه عليهم السلام حكم كفر و خروج از اسلام آنها را صادر كردند(10).
عقايد غلوّآميز و افراطى در حق پيشوايان دينى و ائمه، تنها مخصوص به عده اى از جهّال منتسب به شيعه نيست، اهل سنت نيز درباره رجال و بزرگان خود عقايد غلوآميزى ابراز كرده اند كه كمتر از غلوهاى جهّال به صورت منتسب به شيعه نيست.
علامه امينى در كتاب پرارج خود الغدير تحت عنوان: «الغلو الفاحش أوقصص خرافة» صد قسمت از داستانهاى غلوآميز اهل سنت را كه درباره افرادى مثل معاويه(11) ساخته اند، از مدارك و كتب بسيار معتبر! اهل سنت نقل مى كند و با مراجعه به آنها به خوبى روشن مى شود كه مسئله غلوّ، از مسائل اختصاصى افراد منسوب به شيعه نيست. ما براى رعايت اختصار از نقل آن مطالب خوددارى كرديم.
منبع: کتاب شیعه (مذاکرات علامه طباطبایی با هانری کربن) قسمت توضیحات (قسمت توضیحات این کتاب نوشته سید هادی خسروشاهی و علی احمدی میانجی میباشد)
***************************************************************************************************************************************************************************************
پی نوشت ها به نقل از کتاب شیعه:
1. آية اللَّه كاشف الغطاء، اصل الشيعه و اصولها، ط 8، عربى، ص 57 و 58 و ط 2 فارسى، تهران، ص 65
2. على و فرزندانش، ص 115
3. آقاى كمره اى، حجربن عدى، ط تهران، ص 66 و 67
4. السبيتى، الى مشيخة الأزهر، بغداد، 1375 ه. ص 115- 118
5. آيةاللَّه كاشف الغطاء، اصل الشيعه و اصولها، ط 8 عربى، النجف الاشرف، ص 57، ط 2 فارسى، تهران، ص 65
6. دكتر حسين على محفوظ، تاريخ الشيعه، ص 39 و 40، و همين عبارت را در جامع الروات، محمد بن على الاردبيلى الغروى، ج 1، ط 1، ص 485 و كتابهاى ديگر درباره ابن سبأ نوشته اند.
7. پروفسور استانسيلاس گويارد فرانسوى، سازمان هاى تمدن امپراتورى اسلام، ترجمه فارسى از: سيد فخرالدين طباطبائى، ص 38 و 40، چاپتهران، 1336 شمسى
8. اسلام و رجعت، عبدالوهاب فريد، تهران، ص 63
9. مقدمة ابن خلدون، عبدالرحمن بن خلدون، متولد 732 ه. و متوفى 808، ج 1، ترجمه فارسى، محمد پروين گنابادى، ص ص 391، ط تهران، 1336 شمسى
10. كتاب: شرح عقايد الصدوق أو تصحيح الاعتقاد، شيخ مفيد، ط 2، تبريز، 1317 ه.، به اهتمام و پاورقى حاج ميرزا عباسقلى واعظ چرندابى، ص 63. و راجع به كفر و ارتداد غلاة، ر. ك به: مصباح الفقيه (كتاب الطهارة)، حاج آقا رضا فقيه همدانى، ط تهران، ص 568؛ كتاب العروةالوثقى، سيد محمد كاظم يزدى، ط تهران، كتابفروشى اسلاميه، محشى به حواشى اعاظم و اكابر علماى شيعه، ص 19؛ مستمسك العروة، سيدمحسن حكيم طباطبايى، ج 1، ط 2، نجف، ص 325 و تمام كتابهاى معتبر فقهى شيعه، بحث نجاسات
11. الغدير، ج 11، ص 103- 192

در خطبه اول نهج البلاغه آمده است که امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:
و من قال «فيم»؟ فقد ضمّنه، و من قال «علام»؟ فقد اخلى منه. كائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، مع كلّ شيء لا بمقارنة، و غير كلّ شيء لا بمزايلة، فاعل لا بمعنى الحركات و الآلة، بصير اذ لا منظور اليه من خلقه، متوحّد اذ لا سكن يستأنس به و لا يستوحش لفقده.
ترجمه
«و هر كس بگويد خدا در چيست؟ او را در ضمن چيزى پنداشته و هر كس بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جايى را از او خالى دانسته. همواره بوده است و از چيزى به وجود نيامده. وجودى است كه سابقه عدم براى او نيست. با همه چيز همراه است، امّا نه اين كه قرين آن باشد و با همه چيز مغاير است، امّا نه اين كه از آن بيگانه و جدا باشد. او انجام دهنده (هر كارى) است، امّا نه به آن معنى كه حركات و ابزارى داشته باشد.بيناست حتّى در آن زمان كه موجود قابل رؤيتى از خلقش وجود نداشته است. يگانه و تنهاست زيرا كسى نيست كه با او انس گيرد و از فقدانش ناراحت و متوحّش شود».
در کتاب پیام امام امیرالمومنین علیه السلام در قسمتی از تفسیر این فراز از خطبه آمده است که:

سؤال
در خطبه اوّل نهج البلاغه از اميرالمؤمنان عليه السلام نقل شده است:
«وَ كَمالُ تَوْحيدِهِ الاخْلاصُ لَهُ وَ كَمالُ الاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ؛
كمال توحيد خدا، اخلاص براى اوست و كمال اخلاص، نفى صفات از خداست».
چگونه مى توان گفت كه كمال توحيد و يگانگى او، در گرو نفى صفات از اوست؟!
رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: إذا غَضِبَ اللَّهُ عَلى امَّةٍ ولَم يُنزِل بِهَا العَذابَ، غَلَت أسعارُها، وقَصُرَت أعمارُها، ولَم تَربَح تُجّارُها، ولَم تَزكُ ثِمارُها، ولَم تَغزُر أنهارُها، وحُبِسَ عَنها أمطارُها، وسُلِّطَ عَلَيها شِرارُها.
ترجمه:
هر گاه خداوند بر امّتى خشم گيرد و بر آن عذاب نازل نكند، قيمتها در آن بالا مى رود، آبادانى اش كاهش مى يابد، بازرگانانش سود نمى برند، ميوه هايش رشد نمى كنند، جوى هايش پُر آب نمى گردند، باران بر آن فرو نمى بارد، و بَدانش بر آن سلطه مى يابند.
الكافي (ط - دارالحديث)، ج10، ص: 553
و آن حضرت فرمود: كسى كه كلمه «نمى دانم» را از دست بگذارد تير هلاكت بر مواضع حساس كشتنى اش نشيند.
منبع: نهج البلاغه، ترجمه انصاریان، حکمت 85
شبی یک ساعت دعا بخوانید. اگر حال دعا نداشتید باز هم خلوت با خدا را ترک نکنید. در بیداری سحر و ثلث آخر شب آثار عجیبی است. هر چیزی را که از خدا بخواهی از گدایی سحرها میتوان حاصل نمود. از گدایی سحرها کوتاهی نکنید که هرچه هست در آن است.
شیخ جعفر مجتهدی
پایگاه فرهنگی - مذهبی ازکی 1392 ©
کپی برداری از مطالب، با ذکر منبع مجاز میباشد
طراحی و پشتیبانی: آتروپات وب